CSS Menu Expand Css3Menu.com

کیمیا

دغدغه‌هایی از جنس دین، فرهنگ، ادبیات و شاید هم کمی علم


کیمیا

دغدغه‌هایی از جنس دین، فرهنگ، ادبیات و شاید هم کمی علم

تاریخ امروز
کیمیا

سلام
۱. کیمیا -از سال ۱۳۸۴ تا حالا- دیگر تبدیل به مرجعی شده برای تمام کارهایی که در دنیای مجازی و بعضا غیرمجازی انجام می‌دهم که خیلی هم زیاد است. اگر فقط برای خواندن چرندیات بنده اینجا آمده‌اید، یا دست‌نوشته‌ها را از منوی وبلاگ ببینید یا به این آدرس سر بزنید: ndoustali.blog.ir
۲. اگر دنبال چیز خاصی آمده‌اید، از قسمت موضوعات استفاده کنید؛ ضمنا از منوی آبشاری و مخصوصا کلمات کلیدی یا همان تگ‌ها هم غافل نشوید. برای دسترسی به نام شاعران و دسته‌بندی اشعار آیینی از زیرمنوی به بهانه‌ی شعر استفاده کنید.
۳. وجود شعر از شاعران مختلف در کیمیا -چه آیینی و چه غیر آن- لزوما به معنای تایید محتوا یا -احتمالا- گرایش فکری خاص شاعر نیست. اینجا در واقع دفتر شعر من است. سعی می‌کنم هر شعری که می‌خوانم را در آن ثبت کنم. در واقع این‌ها انتخاب‌های بنده نیست، فقط اشعاری است که می‌خوانم. سعیم بر این است که حتی‌المقدور شعرهایی که شاعرش ناشناس است را ثبت نکنم.
۴. اگر علاقه دارید شعرتان در کیمیا ثبت شود، بنده با افتخار در خدمتم؛ اثرتان را یا یک قطعه عکس از خودتان -جسارتا با حفظ شئونات- در اندازه‌ی ۱۵۰ در ۴۰۰ پیکسل به ایمیل kimia514@gmail.com یا آی‌دی تلگرامی @naser_doustali ارسال کنید.
فعلا همین
یاعلی

لوگوها
دنبال چی می‌گردید؟
پیگیر کیمیا باشید
بخش‌های ویژه
می‌خواهم کمک کنم
به کیمیا چه امتیازی می‌دهید؟
آخرین نظرات
امکانات
مجوز کرییتیو کامنز
محتوای کیمیا توسط ناصر دوستعلی تحت مجوز Creative Commons ارجاع-غیرتجاری-انتشار یکسان 4.0 بین‌المللی قرار دارد.

دوست دارم مثل تو باشم! [باز نشر از تاریخ 1385/02/03]

يكشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۵۸ ب.ظ

وارد خانه شدم، از هیات می‌آمدم. مثل همیشه سلام و احوال‌پرسی گرم؛ چیزی توجه مرا به خود جلب نکرد جز اینکه این وقت صبح، برادرم که باید در محل کارش باشد اینجاست، آن‌هم بدون همسر و بچه‌هایش. حدس زدم که چه خبر شده، اما هنوز مطمئن نبودم.

وارد اتاق شدم. مادرم مشغول جمع‌کردن سفره‌ی صبحانه بود و برادرم سر خود را گرم تلفن همراه‌ش کرده بود. مادرها نمی‌توانند چیزی را پنهان کنند. ازچهره‌اش دنیایی از غم می‌بارید؛ دیگر مطمئن شده بودم اما باید می‌پرسیدم:

- سلام! عمه...؟؟؟!!!

و جواب شنیدم: بله!!!

یک هفته بود که در کُما بود و آن روز خبر داده بودند که...

ولی پدرم، کوهی از صبر و اسقامت در برابرم ایستاده بود. می‌دانستم؛ همه می‌دانستند، علاقه‌ی برادری که سال‌ها از خواهرش به خاطر زندگی در دو شهر مختلف دور بوده و سالی یک‌بار، آن‌هم شاید او را می‌دیده، اصلا قابل تصور هم نیست. 

کاش لااقل این پادرد و کمردرد دوران پیری را نداشت تا می‌توانست برود و با خواهرش وداع کند. ولی افسوس که دکترش به او گفته دوسه‌روز دیگر دوباره بیا تا اگر خوب نشده بودی، در بیمارستان بستری‌ات کنیم که اگر به مشکلت رسیدگی نکنی....

 چه کند که نمی‌تواند برود؟ چه کند که یک برادر بیشتر نیست ولی نمی‌تواند...!! اما... اما...

اما او خم به ابرو هم نمی‌آورد. خم به ابرو نمی‌آورد. خم به ابرو نمی‌آورد.

هرگاه می‌خواهد گریه کند، از عمه (خواهرش) شروع می‌کند و به امام حسین یا حضرت زهرا علیهماالسلام ختم می‌کند. همیشه می‌گوید: «برای دنیا و مشکلات آن گریه نکنید. گریه فقط بری امام حسین و اهل بیت علیهم‌السلام!»

و پدرم! دوست دارم مثل تو باشم!!!

نظرات  (۱)

خدا حفظشون کنه پدر رو.. چقدر قوی..
پاسخ:
خدا همه‌ی پدرها رو حفظ کنه
همه‌ی پدرها و مادرها رو
سرحال و سلامت و قبراق
روح و جسم


ممنونم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی


هدایت به بالای صفحه